شبانه ها
حرمت نگه دار گلم - دلم این اشکها خون بهای عمر رفته ی من است
این غم سنگین و مبهم در فضای لعنتی دارد از یاد دلم آن خاطراتت می رود در مسیر پنجه ی یک انزوای لعنتی سنگ بر پای دلم کوبیدی اما می دوید لنگ لنگان سوی تو با این دو پای لعنتی در سکوتی محض و غمگین می نشینم ناگهان می زند سیلی به گوشم یک صدای لعنتی خرد می شد استخوانم زیر سنگینی عشق زیر سنگینی این آب و هوای لعنتی فکر کردم بعد تو دنیا به پایان می رسد ای به گورت خنده هایم -بی وفای لعنتی غزلی بود از همسر عزیزم زهره شریفی فرزاد رفیعیان نازنین در چهارشنبه های عزیز و اولین پست از وبلاگش منتظر نقد و نگاه زیبای شماست . برگرد اینجا قحطی خورشید و ماه است اینجا کسی همدرد تنها بودنم نیست برگرد اینجا خنده هایم گاه گاه است این شهر را دیگر نمی خواهم ببینم وقتی تو را یک لحظه دیدن هم گناه است حالا غزلهایم همه دلگیر هستند برگرد شاعر رفتنت یک اشتباه است گفتم بدانی تا دلم آرام گیرد هرچند می دانی که قلبم بی گناه است لیدا یوسفی عضو انجمن ادبی سهیل سنقر عکس من و پسرم آریان بازهم .از غیر ممکن هایم امکان ساخته جای گلدانهای خالی در اتاقم خالی است دل که با زخم زبان های گلستان ساخته قصه دیوانگی های دلم لیلا نداشت؟؟ یا که شیرین خواب مجنون را پریشان ساخته جور مجنون را کدامین کوهکن خواهد کشید وای بر این بخت با کوه و بیابان ساخته اهل دنیا کار دنیا را تماشا می کنند هرکسی هر جا دلش می خواست زندان ساخته دوستم با نارفیقی ها و دشمن با خودم زندگی در چهره ام صد چهره پنهان ساخته وای بر این دل .دل از نامسلمان سوخته وای بر این دل .دل با نامسلمان ساخته به قلم شاعر توانای سنقری فرزاد رفیعیان سلام دوستان گلم فرزاد رفیعیان را از آنجایی که در انجمن ادبی سهیل سنقر فعالیت دارد می شناسم در واقع به نوعی حق استادی به گردن من حقیر دارد فرزاد قبل از این که یک شاعر و یا یک نویسنده ی خوب باشد یک منتقد بسیار خوب است مقاله هایش را در روزنامه ی باختر. آوای کرمانشاه .وچند جای دیگر خوانده ام و همیشه طرفدار پرو پا قرص نقد هایش هستم او با دیدی بسیار ظریف به تمام مسایل نگاه می کند و حتی با دقت و ظرافت خواصی با آوردن پاورقی و ارجاعات برون متنی(به قول خودش)سعی دارد درکنار نقد چیز دیگری هم به مخاطب بیاموزدو اینگونه تلخ ترین انتقادش را به کام مولف شیرین کند . شعر و داستان فرزاد هم دقیقا به دلیل دقت نظر همیشه دارای بار معنایی خوبی است شعرهایش به گونه ای است که پیام آن همیشه به کلمات وزن وردیف و قافیه چربیده است . در شعری که پیش رو داریم او خود را یک جامعه ی انسانی می پندارد ومن هایش فراگیر تر از مولف به عموم بر می گردد روایتی انسانی که ممکن است برای همه ی ما پیش بیاید این رابه خوبی در بیت اول این غزل می توان دریافت که شعر یک شعر اجتماعی است که دل را مثال خوبی برای ابراز گلایه هایش انتخاب می کند همین دلی که عاشق می شود می بیند درک می کند می سوزد و با خارشدن ها و خواری دیدن ها می سازد واز غیر ممکن ها ممکن می افریند در ادامه او با همین شروع دست مخاطب را می گیرد و به دق دقه ی اصلیش یعنی عشقهای مثلثی می کشاند منتها مثلثی که در آن به نوعی دست به آشنایی زدایی می زندو از جور زمان با وجود لیلی . شیرین را عاشق مجنون می کند و با تمام وفاداری مجنون او را متهم به بیوفایی لیلا می کند و دوباره با استفاده ازآرایه ی تلمیح سعی در تکرار آ ن حالا می خواهد بار سنگین تری را به دوش فرهاد بگذارد و جور مجنون را نیز به گردن او بیاندازد و در واقع انسان امروزی ی به چالشی می کشاند که از جور رقیب از هردو طرف باید سر به کوه و بیا بان بگذارد . در بیت بعدی او انسان امروزی را با همان پیشیینه ی دل عاشق به بند می کشد و معتقد است هر انسانی در این دنیا خود را زندانی امیال خود از قبیل عشق . شهرت . مقام . ثروت و....کرده و بر خلاف آموزه های دینی اش دست از این دنیا ی پست نمی شوید . این دید اجتماعی در بیت بعد بیشتر خود را به رخ می کشاند .دوستم با نا رفیقی ها و دشمن با خودم -زندگی در چهره ام صد چهره پنهان ساخته در این بیت او با آوردن تضاد بین دوست و دشمن رفیق و نارفیق با کنایه به جبر زمان میخواهد بگوید که همین جبر فیزیکی باعث شده که خلوص نیت آدمی چنان زیر سئوال برود که حتی به خود خودش هم نمی تواند اعتماد کند ودر جاهای مختلف می تواند حیله گری کرده وبا شکل های متفاوت ظاهر شود این شکوه و گلایه در پایان کار بسیار زیبا و به جا می آید انجا که او هم می سازد و هم می سوزد او با آوردن کلمه نامسلمان در واقع هم از مسلمان و هم از دیگر ادیان که بیا نگر طیف وسیع اجتماعی است 0(که در قالب دین نامسلمان می تواند هر دینی باشد )با استفاده از آرایه جز به کل و اشاره ای به ضرب المثل سوختن و ساختن و همچین دل که در اوایل متن گفته شدبا توجه به این که دل در بروز عواطف انسانی بسیار انعطاف پذیر است شکوه خود را بیان کرده و با ظرافتی خاص شعر به را به پایان می رساند به هر حال آنچه رفت نظر شخصی حقیر بود که شاید به نظر تو مخاطب هم درست بیاد و هم نادرست به قلم کمترین احسان حقیقی
که هیچگاه نه...!!! فراموشت نخواهم کرد من چیز خور شده ام به تو با چند نقطه ویک علامت سئوال ....؟ آنگاه که جاری می شوی در مداری دور سبز و سفید و سرخ با نم نم اشک مادرانمان از البرز تا اروند وطن ای ایران من وقتها درست همان وقتها بود که فکر می کردم اگر تو را با آن صورت گرد و متواضعانه که گاهگاهی از شرم و خجالت به جای آن که سرخ شود سیاه می شد و آن چشمهای آبی و قشنگ که همیشه از پشت پنجره ی بسته ای که مادرم شیشه های آن را برایتان تمیز می کرد مرا می پایید داشته باشم به هر چیزی که می خواهم خواهم رسید. آنقدر برایم عزیز و دوست داشتنی بودی که شبها با خیال تو به خواب می رفتم و صبح ها با تو به مدرسه می رفتم .ولی تو باآن غرورت همیشه زودتر از من به زنگ مدرسه می رسیدی به کلاس هم که می رفتم تو در تخت اول تک و تنها کنار در منتظر آمدنم بودی انگار تو هم ته دلت یک خورده به قول امروزی ها ... آره اسفند چند سال بعد که دهقان فداکار تازه داشت لباسهایش را آتش می زد من برایت روی شعله های آتش اسفند دود می کردم که تو اسفند را عبور کرده بودی و من دیگر طاقت دوری تو را نداشتم بالاخره قرار شد حرفهایم را خیلی دوستانه با پدر بگویم و گفتم یادم می آید پدرم خندید و گفت چند سال بعد . درسهایم که به نمودار و اتحاد و نمی دانم این حرفها رسید پدر تو را که قشنگ ترین آرزوی زندگی ام بودی به من هدیه داد با آن چشمهای از حدقه در رفته ات که همه کس را می پاییدی نمی دانم چرا اینقدر مجذوب تو شده بودم . حالا سالهاست از آن ماجرا می گذرد و من که همیشه آرزوی رسیدن به تو را داشتم نمی دانم با آن که تو همیشه و همه جا با من هستی چرا احساس می کنم حق داری همه جا چند قدم جلوتر از من به زنگ برسی . من که اکسیر وجودم از خاک بود و تو را با طلا مقایسه می کردند. پایان من به زمستان عشق رسیده ام لطفا کمی ضد یخ مهمانم کنید 2) قول می دهم به کجای هیچ کس بر نمی خورد بی اینکه آب از سرم گذشته باشد چتری خریده ام تا باران بهانه هایت را از شانه ام خالی کنم مترسکي شده ام عاشق کلاغي که... تاریکی سینماهای پکر... روی میز پاکت مچاله ی سیگار وبلیط های چروک اتوبوس آه لبه ی فنجان تو را نگاه می کنم دود شهر به رنگ لبانت نشسته بود محمود غیاثی وبلاگ جدیدم در زمینه معرفی کتاب هایی که خوانده ام و همچنین معرفی نویسندگان وآثار و زندگینامه ی آنها با این آدرس کتابهایی که خوانده ام و همچنین وبلاگ دیگرم در زمینه شعر و مقاله های مربوط به انواع سبک ها امروز با چند پست درباره معرفی شعر حجم با آدرس (شعر و مقاله )شبانه ها درمن کسی زنگ می زند شتابان بلند می شوم تا در را باز کنم اما اکسید تو روی دریچه ی قلبم هنوز طعم گس غربت می دهد ۲ شمع را روشن کرد قنوت گرفت دعا مادر بزرگ تو خوابیده بودی ابرها آب شدند آسمان بارید محمود غیاثی ۱ لبی برای سلام دستی برای وداع وتنهایی قلبی که پس از اینها می تپد ۲ چتر بسته واین باران یکریز تو نیستی خیس شدن که خاطره نمی شود دل بسته شده ام مثل بوفی که روح را در انزوا می خنداند در قطاری سرشار از سکوت ...ومقصدی که در ایستگاه چندمش!!! یا به تو می رسد یا به پایان . ۱/بوف کور نوشته ی صادق هدایت /در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می تراشد سخنی کوتاه بر شعری از احسان حقیقی. نویسنده: رحمان زمانی نقد شعر معمولا وقتی مورد قبول واقع می شود که فنی و علمی باشد و کسی آن نقدها را به قلم آورده باشد که خود به صورت آکادمیک آن دوره ها را گذرانده باشد و به اصطلاح عام، درسش را خوانده باشد. اما نوعی نقد هست که به آن نقد تأثری یا تأثیری می گویند. یعنی نقدی که مخاطب یک اثر، از اثر دارد به واسطه ی تاثیری که آن اثر بر روی مخاطب گذاشته است. پس یک هنرمند و یک شاعر باید به کمترین نظرات خوانندگان و مخاطبان خود حتی کم سوادترین آن ها اهمیت بدهد و آن را بشنود. بیشتر شعرهای احسان حقیقی را حضوری شنیده ام از خودش. و از جمله شعری که راجع به آن می نویسم. شعری که در انجمن ادبی سهیل خوانده شد. ... وَ تو سر ریز می شدی از کجای آسمان که نمی دانم؟! ... وَ من که خط ممتد این خیابان نحس را 13 بار بغل کرده ام لا به لای شعرهایی از جنس خودم حالا تو هی بشمار تا ساعت قرار کفشهایی را که قدمت زدم درگوری به مساحت دنیا... در شعرهای فرم معمولا فرم باید در خدمت شعر باشد تا اثری متفاوت از شعرهای دیگر سروده شود. آوردن فرم در اثر اگر به تکرار و تقلید تن ندهد چه بسا که شخصیت مثبتی به شعر بدهد. شعر احسان حقیقی هم بیشتر شعرهایش با فرم همراه است. فرم در شعر حقیقی بسامد بالایی دارد اما آیا فرم به شعرش قوت می دهد یا نه؟ در این شعر که با سه نقطه هایی آغاز شده است و حرف « وَ» که معنای چیزی است که بوده و ادامه داشته و ادامه دارد و در این لحظه ی بودن، شاعر شروع به سرودنش می کند. یعنی ماجرایی که از قبل تا اکنون وجود داشته و شاعر در حال حاضر از نیمه های آن ماجرا شروع به سرایش می کند. اما در اینجا این سه نقطه ها استمرار چیزی را نشان نمی دهند چیزی که از قبل حرکت خود را آغاز کرده است اینجا شعر با سه نقطه آغاز شده است. ... وَ تو سرریز می شدی از/ کجای آسمان که نمی دانم؟! اگر فرم در شعر مهم باشد برای شاعر باید دقت کند که بند در کجا به پایان برسد و طول یک بند چقدر باشد؟ مثلا در این شعر اگر طوری دیگر بندها زیر هم می آمدند شعر دلنشین تر می شد مثلا: ... وَ تو سر ریز می شدی از کجای آسمان که... نمی دانم! و به زعم نگارنده اینگونه تقطیع بندها بهتر است. در شعرهای آزاد و سپید و نیمایی زیرهم نویسی بندها باید با دقت و وسواس بیشتری انجام شود.شعر احسان شعری ساده نیست اما مشکل هم نیست. شاید بعضی وقت ها همین تقطیع بندها سبب مشکل فهم شدن شعرهای احسان شود چرا که خوانش یک شعر و شکل نوشتاری یک شعر تأثیر بسزایی بر معنای شعر و مفهوم شعر می گذارد چرا که « تقطیع بستر اصلی صداها و سکوت هاست که در ابتدا و انتهای سطرهای یک شعر به خواب رفته اند.»( هیوا مسیح- مجموعه ی همسایه، ص 86) . هیوا مسیح تقطیع شعر را به چند گونه تقسیم کرده است که عبارتند از: تقطیع هنگام آفرینش اثر. تقطیع هنگام سرایش اثر. تقطیع پس از سرایش اثر. تقطیع نهایی. معمولا تقطیع ابتدایی در هر شعری برجای می ماند اگر شاعر حساسیت بر روی شعرش نداشته باشد. شاعر باید چندین بار شعر را برای خودش در خلوت بخواند تا صداها و سکوت های شعرش را بشناسد و بعد از چند بار خوانش خودش پی می برد که کجا یک بند باید قطع بشود و بند دیگر آغاز گردد. توصیه ی من به احسان این است که شعرهایش را بارها بخواند تا به تقطیع نهایی شعرهایش برسد و معناهای جدیدی در شعرهای خود با تقطیع مناسب به خواننده ارائه دهد. و باز در ادامه سه نقطه ها وارد شعر می شوند و باز هم تقطیع شعر دارای ریتم مناسبی نیست و باید تقطیعی دیگرگونه انتخاب کرد. مثلا: ... وَ من که خط ممتد این خیابان نحس را 13 بار بغل کرده ام لا به لای شعرهایی از جنس خودم حالا توهی بشمار... تا ساعت قرارِ کفش هایی را که قدمت زدم با بلند شدن این بند و طول آن تصویر طولانی قدم زدن های شاعر هم در شعر تداعی می شود. حتی می شود لا به لای شعر هایی از جنس خودم را اینگونه نوشت: لا به لای شعرهایی از جنس خودم. که این لابه لا بودن شاعر در میان شعرهایش عینی شود و تصویری از این گم شدگی شاعر در دنیای شعری خودش به نمایش بگذارد. معنا و مفهوم در شعرهای احسان حقیقی جایگاه ویژه ای دارد. هرچند احسان شعرهایی تصویری و تصویر محور دارد اما بازهم شعرهای تصویری اش بر مبنای مفهوم و معناست. اما این معنا گاه در نحوه ی تقطیع شعرهایش گم می شود به همین خاطر بعضی از مخاطبان شعرش، شعر او را مشکل می دانند و دیر یاب. یکی از شعرهایی که دیریاب است برای مخاطب همین شعر است و به زعم من مشکل از نحوه ی تقطیع بندهاست. امیدوارم شعرهایش روز به روز بهتر و بهتر شوند. رحمان زمانی. 12/6/1390 سر ریز می شدی از کجای آسمان که... نمی دانم!!! ...ومن که خط ممتد این خیابان نحس را ۱۳ بار بغل کرده ام لا به لای شعرهایی از جنس خودم حالا تو هی بشمار تا ساعت قرار کفشهایی را که قدمت زده ام در گوری به عمق دنیا... دو هفته ی پیش بود که قرار بود راجع به غزل پست مدرن و شعر پست مدرن در انجمنی صحبت بکنم و شناسه هایی از این نوع تفکر شعری را برای بچه ها که چه عرض کنم برای همه از هر سن و سالی توضیح بدهم نمی خواستم بی مطالعه راجع به این نوع تفکر وارد انجمن بشوم حتی خودم هم چیز زیادی از این نوع تفکر نمی دانستم بهتر بگم تفکری که داشت ـ ـ به نوعی به یک سبک تبدیل می شد (چه بعضی از آقایان بخواهند چه نخواهد این تفکر در عرصه ی هنر مدتها بود که رو شده بود ) به خاطر همین مدتی بود به مطالعه تمام مقالات مهدی موسوی و ترفندهای زبانی پست مردن فاطمه اختصاری و برساخت انگاری غزل پست مدرن رجب بذر افشان و کتابهای دوستان شاعر این سبک و جستجوی در اینترنت به دنبال این بحث بودم وگاهگاهی در همان انجمن شعرهایی را از پدر غزل پست مدرن(سید مهدی موسوی ) وبچه های دیگر کارگاه ایشان از جمله (فاطمه اختصاری و الهام میزبان و محمد حسینی مقدم )رو برای آشنا شدن بیشتر بچه ها با این نوع اشعار و تفکر و به کارگیری کلمات جدید در قالبهای شعری با محتوایی (متفاوط ) می خواندم و در این بین شاهد مخالفتهای زیادی هم با این نوع اشعاربودم که بعضی ها را به قول خودشان اذیت میکرد و برای بعضی ها قابل درک نبود و برای خیلی ها غیر ادیبانه و برای خیلی ها غیر موزون و عده ای هم که متاسفانه بدون هیچ مطالعه ای در این زمینه فقط برای حرافی دوست دارند نقل مجلس شود مولف های این اشعار را به بی سوادی متهم می کردند که چون فلان شاعر پست مدرن سواد نوشتن یک شعر کلاسیک را ندارد برای گریز از ناتوانی خود و همچنین برای گریز از درگیر نشدن با وزن این سبک ساده را انتخاب کرده است که خودش را مطرح کند. غافل از این که همیشه در هنر عده ای هستند که ساختار شکن هستند و با این ساختار شکنی راه را برای ارائه ی نوع جدیدی از هنر باز می کنند ساختار شکنی هایی که ما در عرصه شعر خیلی با آن مواجه بوده ایم در همین عصر حاضر با تفکر نیمایی تفکر شاملو وتفکر احمد رضا احمدی و خیلی های دیگر وایجاد شدن بعضی سبک ها و مکتب های شخصی مثل شعر حجم - مکتب ادبی اصالت کلمه و.... تا چند سال پیش که نوبت به پست مدرن رسید حالا این نوع سرایش شعری که فکر می کنم تفکرات اولیه آن ابتدا توسط دکتر رضا براهنی به ایران آمد و بعدها سید مهدی موسوی پرچمدار آن شد متهم بزرگ ادبیات امروز است که مورد تهاجم عده ای قرار گرفته که هنوز زبان شعریشان به سال هزار و سیصدو دلشکه می رسد با همان تفکرات آداب منشانه و نصیحت گونه ای که نسل جوان امروز ما از آن گریزان است . با موضوعات سرایشی تکراری که در ادبیات کلاسیک ما نظیر آنها کم هم نیست . باید عرض کنم در این مدت سید مهدی موسوی که می دانم ایشان و دوستانشان کاملا به موضوع وزن- آرایه های ادبی و معانی بیان مسلط هستند بارها و بارها در مقالات مختلف عنوان کرده است که پست مدرن با پشتوانه ی ادبیات غنی ایرانی شکل گرفته و تنها در نوع تفکر و زبان و گاهگاهی در وزن و آن هم درست دست به هنجار شکنی و ساختار شکنی زده است شکل گرفته و روبه ترقی است و دوستان من زیاد خودشان را ناراحت اذیت شدنشان از این نوع شعر نکنند توصیه میکنم به جای ناراحت شدن برای یک بار هم که شده کمی راجع به پست مدرن مطالعه کنند شاید فرجی شد و نور امیدی از این نوع تفکر به دلشان تابید وحداقل با مطالعه به مخالفت از پست مدرن دم زدند در پایان یک غزل از مجموعه (پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو) شاهکارسید مهدی موسوی را برایتان می نویسم حالا برقص .رقص ...در آغوش من برقص من مرد می شوم ...وتو مانند زن برقص دست مرا بگیر که گم می کنم تورا در تن . تنم . تنت ...تتتن تن تتن برقص من شعر می شوم که بگردم به دور تو حالا بیا جلوی همین انجمن برقص چیزی مهم نبود مهم نیست جز خودت که اولا...ثانیا و ثالثا برقص ! از خود شروع کن وسط بازوان من تا انفجار لحظه ی بی خود شدن برقص بالا بیاور این همه عشق سپید را حالا سیاه مست بشو در لجن برقص بر روی ریل های غم انگیز خودکشی با سوت های پر هیجان ترن برقص! *** رقصید زن میان لباس عروسی ـ ... شاعر بلند شو ...و میان کفن برقص یک گیشه دوتا بلیط یک نفره سکانس اول درد تمام تنت را دارد بالا می آورد داری بلند بلند توی خودت خرد می شوی سکانس دوم خوابیده توی سرت کسی که بیدار است با صدا و ثانیه ـ ساعت و سیگار معتاد شده ی بطری شامپاین چند تا عکس یک نامه و انگار ـ ـ انتظار می کشی کسی را که می آید خسته از سکوت و در به دری چند تا فحش چند تا بد و بی راه عجب آدم گه بی پدری هی ثانیه می شماری و گیج می خوری از درد ـ انتظار و فراموشی آخرین تصویر مانده در ذهنت لذت چند وجهی یک هم آغوشی لبخند می شوی گوشه ی لبهاش مثل یک مثلث بر عکس من تو او و تنهایی بعد یک عطسه دو تا سرفه و مکث می روی که خوشبخت شوی با او می روی که من تا ابد محکوم خسته از سقوط و دوری ها آخر قصه را می شوم ... سکانس سوم ساعت هشت درد تمام تنم را دارد بالا می آورد و بغض حلقه می زند نفسی را که با یک صندلی و کمی طناب دارد بلند بلند توی خودم خرد می شود عق می زنند وسط ....فراموشی کرخ شده ام مثل یخ دارم تلو تلو هی تلو می خواهم خودم را به بند تو را به آب... می خواهم سر بخورم خودم را تاب... دارد صدایم می کند نه!!! نرو نرو خسته ام از این خوابهای تکراری ( تناسخ) چراغ قرمز . تو من ...وخط جنون بی برگشت می خواستم نشد نمی شد یعنی نمی خواست که.... این تیغ لعنتی را کشیده ام اینجاست که- -حس می کنم سبک شده ام آرام می پرم با دستهای تو خودم را به گور می برم چقدر تیر که سیگار می شوی بعد از من چقدر تیتر که سگ کشی بعد از من ...!!! به هفت و چله و سال نرسیده هوای بوی گل گلاب ...با او شعر دارد شیرین شیرین تر ومن تلخ مثل پایان دوباره از خواب می پرم و ... غرق بوسه می شوم از تو تناسخ :هندی ها معتقدند که روح انسان بعد از مرگ در شخص دیگری حلول خواهد کرد که در آموزه های دینی ما به سه صورت است که هر سه حالت نفی معنی شده است شماره می شوم هر روز ایرانسلت را ...وهی رد تماس می شوم از این افتضاح نهصدو سی و چند باره همراهم نبودی که همراه اولت شوم آنتن بدهم همه جا و بال و پرت شوم چقدر دلم به ایرانسلت بند است شماره ات را بده شماره ات چند است؟؟؟ نفس بکش مرا وسط شماره ای که... بعد مربع پین و ستاره ای که... شارژ می شومت بعد هر تک زنگ بعد هر sms نه!!!فارسی را پاس بعد هر پیامک آغاز می شومت از دکلته ای که می پوشی از این گوشی لعنتی که همیشه خاموشی دلم می گیرد و می میرد وقتی که... قرار می شوم که ببینمت در پارک... سر قرار نمی آیی که خسته ام کنی به این حشرات موذی وابسته ام کنی زنگ می زنی ساعت سر خوردن وسط مردن و مردن و خنجر خوردن ok بزن بفرست پیامت را جواب نمی شوم دیگر سلامت را پیام می دهی که مادرم اینجاست نمی شود که بیایم نمی شود تنهاست بهانه پشت بهانه که عادتم بدهی به انتظار ثانیه ساعت قرار برو به سلامت خداحافظ برو خوش باش ((من)) بی تو هرگز به طرح آبی و قرمزت سوگند ((اگر بگسلی مرا بند از بند)) به ایرانسل دیگری زنگ محال است نخواهم زد که آواز می شود ترانه ها را در من ((اگه نرفته بودی گریه منو نمی برد پرنده پر نمی سوخت آینه چین نمی خورد)) یادت آمد؟؟!!! عاشقانه هایی که برایت خواندم و خواندم ...وتو گریه ام کردی از عشق خندیدمت از درد رها شدم از شعر از تو هیچ هیچ رسیدمت پشت کوچه های بن بست بوسیدمت توی ذهنم لابه لای شعرهایی که برایت نگفته ام مچاله... یادت هست زمزمه ام کردی به تحمل ترانه هام تا آمدنت چقدر ساعت شدم ساعت من شد!!! تیک تاک تیک تاک ده دو نیم هشت و تو هنوز.... ن ن ن نی ا م دی پانوشت: ترانه ی ستاره های سربی با صدای ابراهیم حامدی (ابی) ...وخیالی که خیس می خورد در من شبیه بچه گربه ای که درآب... رفتنت گر می دهد مرا!!! از تنهایی؟؟؟ نه!!! از آتش سیگار هی پک پک پک ودوباره تمام نمی شوی در این سیگار بالا میاورم دوباره تنت را می دانم می چسبمت به گوشه ی لبهام می چسبمت به گوشه ی دیوار می سوزمت شبیه سیگار خاکستر سیگار ...و ققنوسی که متولد نمی شود از دود واینجای شعر دارم نبودنت را حس برگرد به دادمن اگر می شود... آرام میروی که گریه ات کنم از درد آرام با بغض سرفه ات کنم از دود دارم تمام می شوم خودم را بعد از تو دارم تمام پابه پای این سیگار....
برای معرفی شاعران شهرم شاید این کمترین کاری است که می توانم انجام دهم
خانم یوسفی عضو انجمن ادبی سهیل سنقر است که جدیدا روی به سرودن غزل آورده .این غزل را از آن جهت که احساس کردم کاری متفاوت با بچه های دیگر انجمن است به نظر خواهی میگذارم .
قطعا نظرات شما دوستان عزیز به من و ایشان و شاعران نو پای دیگر کمک بزرگی خواهد کرد
پريدو رفت به اميد کوچه باغي که...
دلم به لرزه در امدوبعدازان پيچيد ـ
ميان مزرعه اخبارداغ داغي که...
کنارمزرعه ان روز حس من تبديل
به ناگهان شدو افتاد اتفاقي که...
وساعت از نفس افتادواو نمي امد
دگرنمانده برايم دل ودماغئ که...
کلاغ شهري من روستا که جاي تو نيست
برو به قول خودت سمت چل چراغي که...
جهنمي شده بي تو بهار گندمزار
تويي که هي نگرفتي ز من سراغي که...
پرنده هاي زيادي به سويم امده اند
ولي دل من اسير همان کلاغي که...


